همه با هم قرار گذاشته بودیم نریم ولی مادر جان من گفت که لوس بازی در نیارم و برم مدرسه.
معلم زبانمون خیلی با این حرکت حال کرد و کلا آزادمون گذاشت.
من بودم و سیبیل و حسام و علی و پیام و یه علی دیگه.
سیبیل برخلاف همیشه درس نمی خوند و متفکر به دیوار خیره شده بود.(فکر کنم عاشق شده)
من و حسام هم زیر میز داشتیم با گوشی هامون یه بنده خدایی رو سرکار می ذاشتیم.
پیام و علی ها هم انقدر حوصله شون سررفته بود اسم فامیل بازی می کردن.
زنگ تفریح پیام اینا گفتن بیاین جیم شیم از مدرسه.
منم گفتم مامانم گفته حق ندارم تا ساعت 3 برم خونه.
حسام گفت غمت نباشه بیا خونه ما.
دسته جمعی رفتیم پشت ساختمون. اول پیام پرید اونو دیوار. بعد من.بعد علی ها و آخر هم حسام.
سیبیل هم اونجا وایساده بود که کیفامونو برامون بندازه.
حسام داشت می پرید که یهو دیدیم داد می زنه ولم کن.
سریع پرید اینور دیوار و گفت بدویین ناظمه س!
عین سگ دویدیم و رفتیم تو یه کوچه قایم شدیم. نگو ناظممون دیده یکی داره از دیوار میره بالا پای حسامو گرفته و نمی ذاشته بیاد.
فردا پدرمونو در می آرن. دوباره میگن باباتو بیار.
بابام هم که نیست. نمی تونم بذارم که مامانم بیاد تو دبیرستان پسرونه بین اونهمه مرد!
در نتیجه خودشون بی خیال میشن.
![]()
