تبليغاتX
خاطرات دو زلزله 8 ریشتری

خاطرات دو زلزله 8 ریشتری

امروز صبح که رفتم مدرسه از ۳۵ نفر کلاسمون فقط ۶ نفر اومده بودن!

همه با هم قرار گذاشته بودیم نریم ولی مادر جان من گفت که لوس بازی در نیارم و برم مدرسه.

معلم زبانمون خیلی با این حرکت حال کرد و کلا آزادمون گذاشت.

من بودم و سیبیل و حسام و علی و پیام و یه علی دیگه.

سیبیل برخلاف همیشه درس نمی خوند و متفکر به دیوار خیره شده بود.(فکر کنم عاشق شده)

من و حسام هم زیر میز داشتیم با گوشی هامون یه بنده خدایی رو سرکار می ذاشتیم.

پیام و علی ها هم انقدر حوصله شون سررفته بود اسم فامیل بازی می کردن.

زنگ تفریح پیام اینا گفتن بیاین جیم شیم از مدرسه.

منم گفتم مامانم گفته حق ندارم تا ساعت 3 برم خونه.

حسام گفت غمت نباشه بیا خونه ما.

دسته جمعی رفتیم پشت ساختمون. اول پیام پرید اونو دیوار. بعد من.بعد علی ها و آخر هم حسام.

سیبیل هم اونجا وایساده بود که کیفامونو برامون بندازه.

حسام داشت می پرید که یهو دیدیم داد می زنه ولم کن.

سریع پرید اینور دیوار و گفت بدویین ناظمه س!

عین سگ دویدیم و رفتیم تو یه کوچه قایم شدیم. نگو ناظممون دیده یکی داره از دیوار میره بالا پای حسامو گرفته و نمی ذاشته بیاد.

فردا پدرمونو در می آرن. دوباره میگن باباتو بیار.

بابام هم که نیست. نمی تونم بذارم که مامانم بیاد تو دبیرستان پسرونه بین اونهمه مرد!

در نتیجه خودشون بی خیال میشن.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 16:0  توسط شهاب  | 

زلزله شماره 1 تقدیم می کند...

های. آرش زلزله وارد میشود.

امروز پرده ی نمازخونه مون آتیش گرفت. نگران نباشید. من و شهاب تقصیری نداشتیم.

دوتا از بچه های اول داشتن سیگار میکشیدن اونجا . ولی چجوری پرده رو سوزوندن خدا می دونه.

داشتیم تو حیاط فوتبال بازی میکردیم. دقیقا زمانی که شهاب داشت گل می زد یکی داد زد نمازخونه آتیش گرفته!

هیچی دیگه ما هم بدو بدو رفتیم سمت نمازخونه.

پسرا واسه مسخره بازی جیغ دخترونه می زدن و تو سرشون می زدن.

یه عده هم سوپرمن بازیشون گرفته بود و به زور آب و تف می خواستن آتیشو خاموش کنن.

وقتی ماموران محترم آتش نشانی رسیدن آتیش تقریبا خاموش شده بود.

رفتیم باهاشون دست دادیم. یه عده هم واسه خنده امضا گرفتن!

شهاب هم اون وسط میگه پس چرا رضا رویگری اینا نیومدن باهاتون؟

خلاصه کلی خندیدیم. روز باحالی بود.

دیگه وقت ندارم بنویسم دارم میرم بیرون

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 14:47  توسط آرش  | 

تنبل شدیم چه جور هم. هی من می گم آرش تو آپ کن اون میگه خودت آپ کن.

آخرشم من اومدم.

امروز یه مهمونی دعوت بودیم بین عروسی و پاگشا و پا تختی. خودمم نمی دونم چی بود.

فقط عروس دوماد داشت.

از مدرسه که رسیدم مامانم یه کت شلوار داد دستم گفت برو حموم اینا رو بپوش.

گفتم خبریه مامان؟ گفت آره می خوایم برات بریم خواستگاری!

رفته بودم سرکار بدجور. آخه خیلی جدی صحبت میکرد!

ما رو به زور فرستاد حموم . ته ریش مبارکمون رو هم به باد فنا داد. هفت تیغه کردیم اومدیم بیرون.

از کت و شلوار خیلی بدم می آد. گفتم نمی شه من یه چیز دیگه بپوشم؟

شیدا اون وسط میگه چرا با همین حوله ت بیا. باکلاسه.

کت و شلوار رو هم به زور پوشیدم و کراوات زدم.

گفتم مامان بیا تا تیپ زدم بریم خواستگاری برام زن بگیر!

پاشدیم رفتیم اونجا. مراسم قاطی بود.

دیدم همه ژولی پولی پاشدن اومدن.

پدر عروس با پیرهن مردونه و شلوار پارچه ای اومده بود!

اون وسط ما خیلی ضایع بودیم. همه راحت بودن و ما خیلی رسمی رفته بودیم.

دخترا هم همه دور هم جمع شده بودن یه گوشه نشسته بودن.

هرچی گشتم یه همسن خودم پیدا نکردم. مراسم افتضاحی بود.

پسر عموم 7 سالشه. وسط مراسم زن عموم میگه شهاب جان یه دیکته به این بگو!

شامشون هم سوپ و زرشک پلو و کباب بود.

منم زرشک پلو دوست ندارم تا رفتم سمت دیس کباب دیدم یه ذره روغن کباب هم تو دیس نمونده.

از گشنگی داشتم میمردم. همه هم داشتن راجع به گرونی حرف می زدن و دخترا هم درگوش هم چرت و پرت میگفتن و می خندیدن.

زنگ زدم به آرش اوضاع رو شرح دادم. قرار شد بریم بیرون.

به بهونه درس رفتم بیرون. فکر کن با اون تیپ مسخره تو خیابون. با کت شلوار و کراوات .

هر کی یه تیکه ای می انداخت. رفتم خونه آرش اینا.

نشستیم با داداش آرش پلی استیشن بازی کردیم چون داداشش خونه تنها بود نمی تونستیم بریم بیرون.

الان خسته ی خسته م. فردا امتحان داریم.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 21:31  توسط شهاب  | 

گل پسر=آرش

امروز رفتم تظاهرات. یعنی مثلا رفتم تظاهرات.

شهاب که رفته دوغوز آبادشون منم هم قرار بود با لیلا برم بیرون هم با سحر هم یه دختر دیگه ای هرروز تو پارک دم خونمون منتظرمه.

در این وضع که از یک سو نمی دونستم چطور برای بیرون رفتن مخ بابامو بزنم و از یک سو نمی دونستم چطوری سر همه ی قرارهام برسم ُ دختری که دوسال پیش با هم به هم زده بودیم زنگ زد و پیله کرد.

داشتم دیووووووووووووووووووووووووونه می شدم.

زدن مخ بابام تا ساعت ۱۰ طول کشید. لیلا هم دهنمو سرویس کرد از بس زنگ زد.

بابام گفت تظاهرات می ری تا یه جا می رسونمت. خیلی زرنگه این بابای ما.

حالا لیلا کجا بود؟ صادقیه!

بابام منو ورداشت برد انقلاب گذاشت. عین سگ می دویدم.

مجبور شدم واسه اینکه زود برسم با مترو برم. داشتم از ترس سکته می کردم.

آخه من از محیط های بسته می ترسم. هیچ وقت نمی تونم مترو سوار شم.

اشهدمو خوندم و سوار شدم. تو کل راه چشامو بسته بودم از ترس.

تا رسیدم به ایستگاه صادقیه عین برق از مترو پریدم بیرون و شروع کردم دویدن.

بالاخره رسیدم به لیلای عصبانی. کلی منت کشی کردم تا راضی شد.

دو ساعت با لیلا بودم بعد به بهونه ی اینکه بابام گفته باید زود برم پیچوندمش .

 قرارم با سحر کجا بود؟ ساعت ۱ خود میدون آزادی!

دوباره مجبور شدم سوار مترو شم.

با هزار بدبختی ساعت یه ربع دیرتر خودمو رسوندم. شصت دفعه بهش زنگ زدم تا پیداش کردم.

ناهار هم با سحر ساندویچ گرفتیم و ساعت ۴ ازش جدا شدم.

حالا تا ساعت ۵ باید می رسیدم پارک دم خونمون والله دختره می رفت.

خدا رو شکر این یکی هم بخیر گذشت.

همین الان رسیدم خونه. از خستگی دارم می میرم.

اصلا هم یادم نمی آد امروز به هرکدومشون چی گفتم. امیدوارم سوتی نداده باشم!

ولی یه دختری هست که یه تار موشو به صدتا از اینا نمی دم.

بعدا می گم کیه. بمون تو خماریش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 22:19  توسط آرش  | 

شهاب پسری در مزرعهههههههههههههههههههههههههههههه

تعطیلات داریم میریم روستای بابا بزرگم! خیلی خوش می گذره.

روستاشون نزدیک سبزواره. منم میمیرم واسه اینجور جاها.

اونجا یه عالمه دوست هم دارم. دلم براشون خیلی تنگ شده.

بابا هم که رفت. بدون اون زیاد خوش نمی گذره.

امروز یه امتحان سختی دادیم که پوستمونو کند. فکر کن سیبیل زیر میز کتاب وا کرده بود!

آرش هم امروز  با این دختره لیلا قرار داشت واسه تیریپ وسط ته ریششو تیغ زده بود.

البته ناظممون پوستشو کند. حقشه. از بس دیروز تو کوچه بهم خندید.

حالا  میرم یه دوست دختر خوشگل تو روستای بابا بزرگم پیدا می کنم تا چشش در بیاد.

به جون تو اونجا پر دخترای خوشگله که عاشق پسرای شهرین!

امروز بعد مدرسه با آرش سحرو دیدیم. سحرهم واسه اینکه منو اذیت کنه و وانمود کنه براش اهمیتی ندارم با آرش گرم گرفت.

آرش هم فرصت طلب! شماره داد بهش.

ناراحت شدم. چون بالاخره دوستش دارم. ولی به خاطر خودش ناراحت شدم.

ولی ارزش دل سوختن نداره. همشون همینن.

مثلا می خواست با این کارش حسودیم بشه.

ولی براش متاسف شدم. همین.

تا یه هفته نیستم. می سپرمتون به این آرش دیوانه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 18:35  توسط شهاب  | 

helloooooooooooooooo

سیلام. من آرش دوست شهابم و صد البته سرورش.

امروز نمی دونین چه بلایی سرش اوردم.

در نمازخونه رو روش قفل کردم. آخه چون با معلممون سر به سر گذاشته بود مجبورش کرده بودن مهر هارو مرتب بچینه.

من و کامی رفتیم کلید رو از مستخدم پیچوندیم و درو قفل کردیم.

کلیدارو هم گذاشتیم تو کشوی مدیرمون. البته واسه ی همه ی این مراحل کلی نقشه کشیدیم.

زنگ که خورد تو کوچه دیدیم شهاب با پیرهن پاره از درخت آویزونه.

سیم ثانیه بعد پرید جلوی پامون. یقه ش تا نافش جر خورده بود. بیچاره به شاخه ی درخت گیر کرده بود.

دخترایی که رد میشدن چهارچشمی نگاش می کردن. زنا و مردا هم فحشش می دادن.

ما هم مرده بودیم از خنده. نمی دونم چجوری گیر کرده بود که این شکلی شده بود.

حسام هم میگه واسه تیریپش یقه تو جردادی؟

شهاب هم همینجوری که از سگ لرزه دندوناش به هم می خوردن کت منو رو بلوزش می پوشید و به خودش بدو بیراه میگفت که چرا کم لباس پوشیده.

حسین اینا هم دست می زدن و می گفتن شهاب لختش قشنگه!!!!

آبروشو بردیم.

بچه صد دفعه قرمز شد از خجالت!

یه دختره بهم شماره داد امروز. انصافا خیلی جیگر بود.

اسمش لیلاس. رفتم تو نخش بدجور.

فردا امتحان داریم. بدبختیه دیگه. چه میشه کرد؟

تازه میخوام با سحر همسایه ی شهاب اینا هم دوست بشم. با نمکه.

این شهاب هم ادا اصول درمیاره میگه گناه داره و چه میدونم بچه س و از این حرفا.

کم داره این شهاب. جدی ش نگیرید.

امروز کلاس زبان هم دارم. امتحان فاینال! یعنی فاجعه!

برای شادی روح اموات صلوات!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 15:1  توسط آرش  | 

اردو

امروز اردو داشتیم رفتیم توچال.

آرش غایب بود. من می خواستم با حسام اینا برم ولی سامان گفت بیا تو اکیپ ما.

بچه های با معرفتین. خوش می گذره باهاشون.

پنج شیش نفر بودن. هیچی دیگه. منم با اونا رفتم.

تو اتوبوس تا خود توچال تخمه شیکستیم. احساس میکنم دهنم داره می ترکه.

از اول راه هم علی سرش رو پای من بود و خوابیده بود.

رسیدیم اونجا. هوا بسی ناجوانمردانه سرد بود.

بچه های برف ندیدمون شروع کردن برف بازی. منم یه گوله ی گنده رو به سمت صورت علی نشونه گرفتم که خواب از سرش بپره که خورد به پای امیر.

نشونه گیری رو حال می کنی؟

همگی ریختیم سر فواد تا تونستیم گوله ی برف و یخ انداختیم تو لباسش.

بیچاره سرما خورد فکر کنم.

یه پیرزنه هم اونجا بود که واسه من انتخابش کردن. آخه هی به من نگاه می کرد.

بچه ها هی می گفتن خوش بحالت شهاب بختت وا شد.

اینم از شانس من.

معلم بسیجمون رو یخ ها لیز خورد با سر خورد زمین. ما هم تا تونستیم خندیدیم.

بالای کوه هم یه صحنه ی رومانتیک بود. حالا نگم بهتره.

ما هم بچه های خوبی بودیم چشامونو بستیم.

البته فواد می خواست بره یه چیزی بهشون بگه ما نذاشتیم.

راستی یه خبر. آرش هم قراره از فردا با من تو این وب بنویسه. فردا اسم بلاگ عوض میشه.

برگشتنه هم باز علی همه ش خواب بود. منم از بس شلوغ کرده بودم معلم بسیجمون نشوندم پیش خودش.

کل راه حرف های مسخره شو گوش می دادم. انقدر هم نصیحتم کرد.

+یه نفر نظر خصوصی داده بود که من سعی می کنم خودمو خیلی آدم باحالی نشون بدم. ولی اشتباه میکنه. اگر همچین چیزی تو نوشته هامه بذارین به حساب نگارش ضعیفم.

من یه آدمم. همین. قضاوت باشه برای دیگران.

+فکر کنم مریضی شیدا داره برمی گرده

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 14:42  توسط شهاب  | 

وقتی شهاب نان آور خانه می شود

بابام داره یه ماهه میره آلمان. ماموریت داره.

دیروز منو صدا کرده میگه بشین کارت دارم.

دو ساعت نصیحتم کرده که این یه ماه رو آدم باشم و حواسم به مامان و شیدا و شیوا باشه.

میگم بابا شیوا که شوهر کرده. بازم ما مواظبش باشیم؟!

میگه حالا شاید چیزی لازم داشت. کاری داشت. به هر حال خریدای خونه با توا.

ولی پول واسه خرید خونه بهم نداد. پولا رو داد مامانم . میگه من الکی خرج میکنم.

امروز رفتم مدرسه گفتم بچه ها تا یه ماه تفریح تعطیله. بابام نیست.

حسین میگه خره بابات نیست که چه بهتر.

میگم نه بابا. ظاهرا همه رو سپرده دست من ولی می دونم شیدا رو با وعده ی سوقاتی خرش کرده بپای من باشه.

حسین اون وسط وقت گیر اورده میگه مگه تو چند تا خواهر داشتی؟ چند سالشه شیدا؟

گوششو پیچوندم گفتم مرتیکه خجالت بکش. آدم نمی شی تو.

تازه شیدا بچه س.۱۴ سالشه. دلتو خوش نکن.

آرش هم میگه من حالیم نیست. من یه جاهایی رو تنها نمی تونم برم.

امتحان هم داشتیم امروز.

از اونجایی که فقط سیبیل درس خونده بود همه علاقه داشتن ردیف وسط بشینن.

سینا گفت بچه ها منم خوندم. منم بدو بدو نشستم پشت سینا.

فکر کنم بیست می شم. خیلی توپ بود.بخیر گذشت.

امروز فهمیدم یکی از بهترین دوستم با دوست دخترش رفته خونه.

کپ کردم. چشام شیش تا شد.

این روزها همه عوضی شدن. خاک بر سرش. خاک بر سر دختره.

وقتی پامو گذاشتم دبیرستان اولین چیزی که مامانم بهم گفت این بود که شهاب غلط می کنی از این کارا بکنی. فکر کن اون دخترا خواهر خودتن. تو راضی هستی این بلا سر شیدا بیاد؟

اون موقع در یک لحظه از این فکر به حد جنون رسیدم و با خودم عهد کردم با این پسرای عوضی نگردم.

امروز هم با احسان(همون دوستم که بالا عرض کردم)دعوام شد. اونم گفت که هر کاری میکنه به من مربوط نیست.

بچه ها جدامون کردن. فقط بهش گفتم: لیاقتت همینه احسان.

ولی اعصابم خورده. پسر خوبی بود...

یا لا اقل فکر می کردم که هست.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 16:21  توسط شهاب  | 

امروز که از مدرسه میومدم دختر همسایمون یه نامه داد دستم و فرار کرد.

بدجوری جا خوردم. برگه رو باز کردم دیدم یه قلب گنده کشیده و مقداری چرت و پرت نوشته.

دلم سوخت واسه ش. که تو این سن الکی دل می بنده. اسمش سحره. همه ش ۱۴ سالشه.

دخترا خیلی تو این سن احساساتین. این خیلی بده.

دلم نمی آد این سحره رو  رو ناراحت کنم.

نیم ساعت پیش  با آرش دم خونمون وایساده بودیم دیدم از پنجره داره نگاهمون میکنه.

اشاره زدم که بیاد. آرشو دک کردم.

باهاش حرف زدم گفتم تو مثه شیوایی واسه من. فراموشش کن. باشه؟

گریه کنون رفت خونشون.

الان عذاب وجدان دارم. عجب گیری افتادما.

حالا تو این هیری ویری رضا پسر داییمن زنگ زده میگه پاشو بریم استخر.

سحرو چی کارش کنم؟ شما بگین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 15:11  توسط شهاب  | 

اولین پست

سلام.

راستش نمی خواستم وبلاگ باز کنم. یعنی جالب نبود برام .

ولی دوستم حامد گفت خیلی جوک میشه. آخه ما سوژه زیاد داریم واسه تعریف کردن.

مثلا همین امروز. پدر ناظممون در اوردیم.

هرچی میگفت یه چیزی جواب می دادیم. اومده میگه واسه ی دهه فجر کلاساتون رو باید جارو کنید و تزئین.

میگم آخه مگه دختریم ما؟ می خوای بادکنک آویزون کنیم در کلاس؟ برف شادی چطوره؟

مرد حسابی من تو خونه مامانم پدر خودشو در می آره تا بهم یاد بده جورابامو وسط آشپزخونه ول نکنم چه برسه به جارو پارو!

یه ذره اواس. (اوا خواهر ) عین دخترا می مونه. ناظممونو میگم.

انقدر باهاش کلکل کردم که یه دونه محکم زد پشت گردنم. دستش بشکنه.

تو این هیری ویری آرش پشت من قایم شده ناظمه نبیندش. میگم آخه پسر مرض داری ابرو ور می داری که اینم سه پیچت بشه؟

علیرضا (به دلایلی سیبیل صداش می کنیم) اون وسط داره مسئله های فیزیکشو تند تند حل می کنه.

ناظمه میگه: از این یاد بگیرید . ببینید چه آقاست. علیرضا خودت جارو کن کلاسو تا اینا یاد بگیرن.

بیچاره سیبیل.

تو راه مدرسه با حسام بودم. پدرمو دراورد . به هر خونه ای می رسیدیم تو شیشه خودشو نگاه میکرد و موهاشو سیخ می کرد.

آبروی هرچی پسره بردن اینا. تا یه دختری از کنارمون رد میشد چشمای حسام میشد این هوا!

منم که بچه ی خوبی بودم سر به زیر و با وقار به راهم ادامه می دادم.

دوباره بهم گیر داده که با یه دختره قرار گذاشتم تو به جام برو. شاید پسندید.

میگم آره نه که براد پیتم حتما می پسنده. یه بار ما رو ورداشتی بردی سر قرارت واسه هفت پشتم بسه.

آخه اون دفعه دختره با دوستش اومده بود. دوستش که ترسید فرار کرد . خودشم منو با حسام اشتباه گرفت و بعد از اینکه سه ساعت واسم زبون ریخت با خنده سرمو پایین انداختم و در حالی که شدیدا سعی می کردم از دیدن قیافه ی آویزون حسام قاه قاه نخندم گفتم:

حسام ایشونه.

دختره رو کارد می زدی خونش در نمی اومد.

بعد از مدرسه با حسام رفتیم دم دبستان خواهرش. یه جورایی خواهرش آبجی منم هست.

دم مدرسه میبینم دوباره حسام به یه دختره چشم دوخته.

میگم بی خیال حسام. این که بچه ست.

ولی کو گوش بدهکار. اونوقت بهش میگم هیز ناراحت میشه.

فردا قراره با آرش بریم باشگاه. اونم بعد باشگاه قرار داره.

قربون خودم برم که با هیچکش قرار ندارم. چیه بابا. یه مشت آدم بی کار می رن یه مشت حرف بی سرو ته می زنن.

پریروز دختره نمی دونم شماره مو از کجا اورده بود. سلام نکرده می گه بیا ببینمت.

میگم ته چهره م مثل افغانی هاست. همون لحظه گوشی رو قطع کرده.

چه بهتر. بذار فکر کنه مثل افغانی هام. عوضش خندیدم.

این دختر همسایمون هم مشکوک می زنه ها. هر روز به بهونه اینکه تو ریاضی مشکل داره میاد خونمون(البته با حضور مامان و بابام)

بعد می بینم خودش همه رو بلده. که چی آخه؟ منو سر کار گذاشته یا خودشو؟

هیچ وقت دخترا رو درک نمی کنم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 23:54  توسط شهاب  |